چهار سالش بود یا پنج سال. نمکی بود و پیدا بود از آن شیرین زبون ها ست.

جفت پاهاش از زیر زانو قطع شده بود. مرتب گریه می کرد، داد می زد که باباش بره و پاهای قطع شده اش رو بیاوره

 می گفت: " می خوام این خانم دکترها واسم بدوزن. "

باباش همین جوری نگاش می کرد و اشک می ریخت . . .

منبع:خمول