می خوام این خانم دکترها واسم بدوزن ...
چهار سالش بود یا پنج سال. نمکی بود و پیدا بود از آن شیرین زبون ها ست.
جفت پاهاش از زیر زانو قطع شده بود. مرتب گریه می کرد، داد می زد که باباش بره و پاهای قطع شده اش رو بیاوره
می گفت: " می خوام این خانم دکترها واسم بدوزن. "
باباش همین جوری نگاش می کرد و اشک می ریخت . . .
جفت پاهاش از زیر زانو قطع شده بود. مرتب گریه می کرد، داد می زد که باباش بره و پاهای قطع شده اش رو بیاوره
می گفت: " می خوام این خانم دکترها واسم بدوزن. "
باباش همین جوری نگاش می کرد و اشک می ریخت . . .
منبع:خمول
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 10:38 توسط سمیه
|