گنجشك گفت: نصيحت اول آن است كه اگر نعمتى را از كف دادى، غصه مخور و غمگين مباش؛ زيرا اگر آن

نعمت، حقيقتا و دائما از آن تو بود، هيچ گاه زايل نمی ‏شد . ديگر آن كه اگر كسى با تو سخن محال و

ناممكن گفت، به آن سخن هيچ توجه نكن و از آن درگذر . 

مرد، چون اين دو نصيحت را شنيد، گنجشك را آزاد كرد . پرنده كوچك بركشيد و بر درختى نشست . چون

خود را آزاد و رها ديد، خنده‏ اى كرد . مرد گفت: نصيحت سوم را بگو!گنجشك گفت: نصيحت چيست !؟ا

اى مرد نادان، زيان كردى . در شكم من دو گوهر هست كه هر يك بيست مثقال وزن دارد . تو را فريفتم تا

از دستت رها شوم. اگر می ‏دانستى كه چه گوهرهايى نزد من است، به هيچ قيمت، مرا رها نمی كردى


مرد، از خشم و حسرت، نمی ‏دانست كه چه كند. دست بر دست می ‏ماليد و گنجشك را ناسزا می ‏گفت.

ناگهان رو به گنجشك كرد و گفت: حال كه مرا از چنان گوهرهايى محروم كردى، دست كم، آخرين پندت را

بگو. گنجشك گفت: مرد ابله!با تو گفتم كه اگر نعمتى را از كف دادى، غم مخور؛ اما اينك تو غمگينى كه

چرا مرا از دست داده ‏اى . نيز گفتم كه سخن محال و ناممكن را نپذير؛ اما تو هم اينك پذيرفتى كه در شكم
من گوهرهايى است كه چهل مثقال وزن دارد. آخر من خود چند مثقالم كه چهل مثقال، گوهر با خود

حمل كنم!؟ پس تو لايق آن دو نصيحت نبودى و پند سوم را نيز با تو نمی ‏گويم كه قدر آن نخواهى دانست

. اين را گفت و در هوا ناپديد شد .