جگر گوشه اش وسط آن حوض عمیق دست و پا می زد و داشت غرق می شد. مادر به طرف مشهد رو کرد و فریاد زد:"یا امام رضا! فرزندم رو از شما میخوام به فریادم برس." چند لحظه نگذشته بود که آقایی سبزپوش دست مصطفی را در دست مادر گذاشت و بی هیچ کلامی از آنجا دور شد. مادر اشک می ریخت فرزند اشک می ریخت. همه اطرافیان متحیر بودند. پدر که تازه به آنجا رسیده بود به دنبال آن آقا دوید اما هرچه رفت به او نرسید از هرکه سراغش را گرفت هیچ کس او را ندیده بود. پدر برگشت و فرزندش را به آغوش کشید و گفت:"امام رضا تو را به ما برگرداند."

سال 1378 بود. یک کاروان شهید آورده بودند و در شهرها می گرداندند. از قضا در آران هم تشییع شدند. همه خانواده رفته بودند تا شاید نشانی از مصطفی در بین این شهدا پیدا کنند اما هر چه نگاه کردند هیچ نیافتند. مثل همیشه ناامید به خانه برگشتند در این میان اما مادر حالی غریب داشت.

تلویزیون روشن بود گوینده خبر داد که چند شهید را برای طواف به حرم امام رضا(ع) برده اند اما هیچ کس به ذهنش هم نرسید که شاید مصطفی هم به زیارت آقایش رفته باشد.

زنگ در خانه به صدا درآمد چند نفر از فامیل آمده بودند یکی از آنها کارمند بنیاد شهید بود. هنوز ایستاده بودند که مادر پرسید:"مصطفی را آورده اند؟" همه سکوت کردند. اشک ها سرازیر شد. مادر بدون معطلی سجده شکر به جا آورد:"یا امام رضا ممنونم که باز هم مصطفی را به من برگرداندی."

لطفا به وبلاگ این شهید بزرگوار هم سری بزنید.