امداد غیبی در عملیات کربلای 4 ( عملیاتی که لو رفت) -قسمت آخر
من از عقب ستون خودمو رسوندم به سر ستون و با عصبانیت گفتم: چته هی هوار می کشی؟چی میگی زیر این آتیش؟مسئول اینا منم،حرفتو بگو....
گفت:شماها چرا دارین می کشین عقب؟ شما باید از فرماندهی دستور بگیرید.
گفتم: فرماندهی دستور دیگه ای داده؟کاری نداره، من بچه هارو اینجا نگه می دارم تو برو ببین دستور چیه؟
گفت:باشه.فقط همینجا بمونیدها!
گفتم:باشه.از جامون تکون نمی خوریم
اما همین که رفت من بدون توجه به حرف و قولی که به اون داده بودم به بچه ها گفتم: همه پشت خاکریز...برین تو سنگرها.
وقتی بچه هارو تو سنگرها سازماندهی کردیم،رفتم عقب تا خبر بگیرم که چیکار
باید بکنی؟ یهو چشمم افتاد به مجید مصباح(فرمانده اطلاعات عملیات
لشگر).دیگه بهتر از این نمی شد.رفتم جلو و سلام علیک کردمو گفتم:آقا مجید
چیکار کنیم؟
آقا مجید گفت: دلرباییان به بچه هاتون بگین برن عقب و خودشون رو برسونن به
خرم شهر،هیچ کاری هم به گروهان و گردان و لشگر نداشته باشن،فقط بکشن عقب و
خو دشون رو برسونن به خرمشهر.عملیات لو رفته،هر کی رفته که رفت.هر کی مونده
عقب نشینی به سمت خرمشهر....اونجا من هم خوشحال شدم که تصمیمم درست بوده و
هم ناراحت و نگران که چهجوری بچه هارو ببریم عقب.
چشمتون روز بد نبینه...صبح روز بعد منطقه شده بود محشر کبری.بارون خمپاره و
توپ میومد.وجب به وجب منطقه رو خمپاره 60 می زدند،طوری که دیگه تبر کلاش و
دوشکا برامون مهم نبود.همینطور که داشتیم می اومدیم از رو سرمون و بغا
گوشمون صدای ویز ویزه تیرهای کلاش می اومد.وقتی رسیدیم به مقر دیدیم یا
اباالفضل...تویوتاها یکی یکی میان و بچه ها هم حمله میکنن و ماشین رو پر می
کنند و تویوتاها هم تخته گاز می روند به سمت خرمشهر....
خلاصه ماهم با یکی از این تویوتاها برگشتیم خرمشهر.وقتی رسیدیم خرمشهر به
ما گفتن اون یکی گروهان لشگر رفته و زده به خط دشمن!!.تصور کنید یک گروهان
رفته جلو و با دشمن درگیر شده بدون اینکه بدونه عملیات لو رفته و عقبش قطع
شده.....
هیچ کس نمی دونست سر اون گردان چی اومده...غربت و سکوت عجیبی بین بچه ها
افتاده بود.تو تمام مدتی که تو جبهه بودم هیچ غم و غربتی سنگین تر از غمی
که بعد لو رفتن عملیات کربلای 4 بخاطر مظلومیت اون برادرای از دست رفته رو
دل بچه ها نشست ندیدم .بعد ها تلویزیون عراق رو گرفتیم که ببینیم چه بلایی
سر بچه ها اومده.یادم نمیره بعثی ها چه رفتاری با بچه های ما می
کردند....لایه نیزارها را می افتادند و به تک تک بچه ها حتی غواصی که فقط
پاهاش تیر خورده بود تیر خلاص می زدند.....
اونجا بود که فهمیدم حکمت اون طناب گره خورده چی بود؟چون اگه اون طناب گره نمی خورد گرو هان ما هم می رفت و.......
و به این ترتیب گردان یا سین عملا برای عملیات کربلای 5 دیگه گروهان غوّاصی نداشت....
به نقل از : برادر دلرباییان معاون وقت گرو هان