چند روزی به آمدن
عید مانده بود. بیشتر بچه ها غایب بودند، یا اکثرا رفته بودند به شهرها و
شهرستان های خودشان یا گرفتار کارهای عید بودند. اما استاد بدون هیچ تأخیری
آمد سر کلاس و شروع کرد به درس دادن. استاد خشک و مقرراتی ما خود مزیدی
شده بر دشواری .
بالاخره کلاس رو به پایان بود که یکی از بچه ها خیلی آرام گفت: استاد! آخر سالی دیگه بسه!
استاد هم دستی به سر تهی از موی خود کشید!
و عینکش را از روی چشمانش برداشت و همین طور که آن را می گذاشت روی میز خودش هم برای اولین بار روی صندلی جای گرفت.
استاد
۵۰ سالهمان با آن کت قهوهای سوختهای که به تن داشت، گفت: حالا که
تونستید من رو از درس دادن بیاندازید، بذارید خاطره ای رو براتون تعریف
کنم.